شوقهای انتظاریسلیم قاضی سعیدی
poetry · Item 384خواب مرگ
خواب دیدم... آه... خواب دیدم که تابیده بودی باز تابیده بودی باز با آغوش بسیطت و ما گرم بودیم و پرآهنگ و پرعشق؛ بیمکان، بیسر، خندان... آری خندان... و مهبل تو متشعشع بود از حیاتهای رنگارنگ و تو از تابیدنت مسحور بودی با دستانی گشوده انگار به آتیه سپرده بودی تنت را من... من در آغوش تو، آن روز مرگ را تجربه کردم مرگی پررنگ و نورانی پر نور و سرور آری من خواب دیدم که مرده بودم در مهبل تو و در خواب مرگ، وسیعترین لبخند بر صورتم خشکیده بود
8 جوئن 2025