biteشوق‌های انتظاری
شوق‌های انتظاریسلیم قاضی سعیدی
poetry · Item 192

نامه هشتاد و چهارم: من، متحیر بودم

دیدم امروز تو را... در تلاقی خیابان‌هایی کمی دورتر که می‌لغزیدی بر سطح زمین، انگار که بی‌وزن می‌دویدی بر سطح راه

خواندمت... می‌دانستی که این اولین بار نبوده که عزیزان دوردست را در خیابان‌ها ملاقات کرده‌ام؟

آری خواندمت... و تو لغزیدی بر راه دیگر و من دویدم و لحظه‌ای بازگشتی و من صورتت را دیدم

می‌دانی؟ چطور بگویم... از چشمانت رگه‌های نور می‌تابید به بی‌نهایتِ گیتی، وقتی سرت را می‌گرداندی و انگار از حرکت آهسته‌ی دست‌هایت میدان‌هایی مغناطیسی شارش می‌کرد و زمین به قوس می‌آمد تحت تاثیرش

من؟ متحیر بودم و ساکن و ساکت، میخکوب نزدیک بودی و زنده در خیالم و من خیره بر لب‌هایت

شاید در انتظار نویدی بودم یا بشارتی یا اسم اعظمی شاید هم در انتظار آوایی از حنجره‌ات بودم، بی‌توجه به کلمات آن

بعد عروج کردی به آسمان... شاید هم پریدی و من همچون پیامبری که پس از وحی‌ای عظیم تحلیل رفته باشد به زمین افتادم بعد خیابان‌ها در هم پیچید و اندیشه‌‌های سرم نیز آه... در چشمان من دو ستاره هست 28 فوریه 2024