شوقهای انتظاریسلیم قاضی سعیدی
poetry · Item 157نامه چهل و نهم: مرغ حفرهی قلب من
مرغی در حفرهی قلب من نشسته که هر از چندگاهی سر از آشیان بیرون میآورد و شعری برایم میسراید
آن روز، آن روز که هوا کمی سرد بود و آشوبناک، فرمود:
«ای عزیزترین دوست من! هرگز و به هیچگاه به قلب خود خیانت نکن
اگر معشوقی را دوست داشتی هرگز و به هیچ گاه تمامیت خویشتن انکار نکن
بیشک و بیتردید و بدون ملاحظه بیافکن ردای جانت را آن روز خواهد رسید که معشوق تو را رهایی خواهد داد
آری، آن روز خواهد رسید که معشوق تو را رهایی خواهد داد»
مرغ آنگاه سر دوباره به آشیان برد و دانههای زمردین میان انگشتانش را فشرد
13 فوریه 2024