biteشوق‌های انتظاری
شوق‌های انتظاریسلیم قاضی سعیدی
poetry · Item 248

بسی بسیار سیاهی

جهان را من... جهان را حجمی خالی یافتم من مملو از هیچی... با بسی بسیار سیاهی در جهان، من... در جهان گاهی اندک بارقه‌ای افکندم من بارقه‌ای از انفجارهای کوتاه اما وسیع قلبم

و در آن گاه، جهان را روشن یافتم و بعد به نظاره نشستم جهان منور را و در سوسوهای میرای آن بارقه اندیشه کردم تا باز به تاریکی بازگشت

پس من... پس آموختم من که چیزها متمایل‌اند به سیاهی که چیزها در هیچی به تعادل می‌رسند که جمع همه‌ی تجلیات جهان هیچ است که لبخندها و همه شعف‌ها آری لبخند‌ها و همگی شعف‌ها با اندوه‌هایی به همان ‌اندازه به تعادل می‌رسد

پس من... پس دانستم من که همه حیات در آغوش مرگ زاده می‌شود دمیدم آن‌گاه بارقه‌ی قلبم را و میراندمش و بعد مُردم؛ اما هنوز نظاره‌گر بودم آن‌گاه مادر سیاهی‌ها مرا در آغوشش منزل داد و در همان گاه، دوازده ستاره‌ی سفید آغوشش را ترک کردند پس تو... فردا که در سیاهی پرستاره‌ی آسمان نگریستی بدان که بدن من پراکنده است در حجمی از آن سیاهی 18 می 2024

انکارنامه ستایش باد معدود آدمیان زمین را... اما من نیز نخواهم بخشید ایشان را که مدهوش خودخواهی‌ زیستند و بعد با تو به خواب خواهم رفت...

زمین، سرای دیوان است و فریشتگان نیز به یک میزان خانه‌ی تاریکی و معجزه به یک میزان می‌دانی؟ و من نیز هرگز کوله‌باری از جهان نخواستم مَرد، در مراقبه به غایت خدایی می‌رسد اما بَعد، فردا در پرستشِ نفس، حقارت به اعلی می‌رساند و من هیچ‌گاه باور نداشتم به قداست هیچ چیز

امروز خطاب کردم دیوان و فریشتگان زمین را که: «شما را به حال خویش خواهم گذاشت و عجایب و معجزاتان نیز را و خودخواهیتان را و نفس‌پرستی‌تان را که هیچ‌گاه... آری. هیچ‌گاه هم‌دردیتان را نخواستم و در ‌اصل، هم‌دردیتان را باور نداشتم من... من تنها بر پاهای خویش استوار بودم و بر دستان خویش تکیه و با قلب خویش عشق ورزیدم و هرگز عجایب و معجزات غریب و رحیم زمین را نخواستم من... من خورشید خویش بودم و زمینِ خویش نیز که بزایم بدیع‌ترین گیاه را و معلق بمانم بر بستر نیلوفرهای آبی شکمم که فردا اگر ناموجود باشم که فردا اگر چشمان به آتیه ببندم، جهان نیز با من رخت برخواهد بست» 17 می 2024