خیال؟
به چنگ میآورم قلبت را در مشت خود و رگهای سرخ و سیاهت را که آنجا به هم پیچیدهاند با صبر یکی یکی جدا میکنم آن رگها وارث نقشهی غیبی راه قلب تو اند پس آنها یکی یکی دنبال می کنم و به یاد میسپارم مسیر تک تک اندامهایت را بدین سان مرغهای خیالم را فرا خواهم خواند و همگی ذبح خواهم کرد چرا که اکنون گوشهایت صداها را برایم میآورند و دستهایت به جای من مغازله میکنند حقیرست بسیار خیال خیال بسیار حقیرست مرد هزار چشم و هزاردست از خیال بینیازست
15 مارس 2023 سرخ و غلیظ می دوم در امتداد رودهای سرخ تنت تا انگشتانم را در سرچشمهی آن رودها خیس کنم از آن روز، هر سال، به یادداشت آن روز خونبار انگشتان سرخ به صورت می کشم و هر سال، با رخی سرخگون بر صندلی ایوان تاب خواهم خورد و مرور خواهم کرد فریادهای کوتاه پرشوقمان را و نگاههای گاه خیرهات را به چشمانم که انگار دیگر مرا نمیدیدی که در امتداد رودهای گرم تنت می دوم تا انگشتانم را در سرچشمهی آن رودها خیس کنم
15 مارس 2023